نسیــــــــم شمــال
امروز را برای ابراز احساسات به عزیزانت غنیمت بشمار،شاید فردا احساس باشد ولی عزیزی نباشد...
به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته * شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید * ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد : Q W E R T Y U I O P A Z S X D C F V G B H N J M K L آرام آرام نزدیک شدن را احساس می کنم سکوتم را تماشا کن درین تنهایی سردم مرا غرق تمنا کن ، بخوان ای یار همدردم بخـــــوان از غربـــت چشمـــان این تنــها صدایم کن درین آوارگی های پر از سرمـــا بیا آرامــشم باش و کنارم تا سحرگاهان بگیر دستامو تو دستات که می خواهد دلم باران بزن ساز هماهنگی ، درین شب های دلتنگی صدایت می کنم از جان بیا با عشق و یک رنگی بزن بر گریه هایم خط ، بگیر دست مرا در دست که میمیرم من از هجرت درین عشق پر از حسرت بمـــــان در لحظه های من ، نگو از قصه ی رفتن که گفتن از جفای عشق ، همین دم باشد و مردن ! می نویسم... آه ... پروردگار ساز و ترانه ! قرن ها پیش ، یک ظهر ، در صحرای عدم ، خدا مرا "نویسنده" خلق کرد ! سلولهایم را به شکل واژه آفرید و مرا غرق دیوانگی کرد .... روحم می میرد اگر ننویسم ! مرگ را می بینم اگر واژه ها را نادیده بگیرم ! می نویسم ! نگـاهت که می کنم ، چیزی مرا از "نـداشـتـن "ها جدا می کند ! چه خـوش اتفاقی ست ، بــا تــو بــودن . . . به تـو می انـدیشـم . . . بـوی آرامـش می دهد افکارم وقتی تو سـلـطان آن می شوی ! دور می شوم از تمام دنـیا و رویـدادهایش ، وقتـی سـرم را بر شـانـه ات می گذاری . . . کسی انگار تپـش های قلبم را به قـدم هایت بنـد زده ! چـه کودک می شوم در برابر شماتت های عاشـقانه ات . . . چـه خوش طعـم است لب هایی که "دوســتـت دارم" را زمـزمه می کنـد در لحـظه های عاشــقانه مان . . . گـم می شـوم در آغـوش گرمـت از سـرمای بـی رحم دل هـای این جمـاعت . . . عــزیــزم ! بــه خــاطـر بـسپـار اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
آهسته تر از صدای بال پروانه ها
به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند
بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی
چون فریاد دوستت دارم
نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را
میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند
پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم
«دوستت دارم»

و رسیدن را
و یک روز از همین روز ها
همین روزهایی که قدیم ها -
- نبودشان آرزویم بود
میرسم ...
و آغوش باز می کنم
برای همه ی لبخند ها
این روزها
عجیب طعم نیایش میدهد لبهایم !
و عجیب رنگ رسیدن دارد
چشمانم ...
شاید ، نه ، حتما
پنجره ها باز می شود !
و چه قدر آرامش بخش است
که خدا پنجره ی اتاقم میشود ...
خدایا ! به تو رسیدن چه خوش عطر است !!!

از غریب ترین واژه های بودن! از آرام ترین سکوت شبانگاه و از ... خودم ...
کسی آنسوی تاریکی مرا می خواند !
به ترانه ... به رسیدن ... به واژه...
پر از شوق بودن می شوم وقتی نگاه ثانیه ها طعم "نوشتن" میگیرد !
از قافیه لبریز و از ترانه سرشار...
واژه پشت واژه ضیافت ترانه ی مرا ستاره بارن می کنند و
من لبخند می زنم ...
چه لبخند خوش طعمی ....
چه قدر خستگی هایم را دوست دارم پس از ساعت ها سرودن و نوشتن ....
چه قدر شاعرانه زیستن را نفس می کشم درین دنیای پر از واژه های بکر !
دست هایم لبریز از نوشتن است و قلبم بی تاب سروده شدن !
همین روزها...
آری همین روزها قلبم را ترانه می کنم ، صدایم را موسیقی و دستهایم را ساز ...
شاعرانه مردن را تمرین می کنم و شاعرانه متولد شدن را ...
چه زیباست این تقاطع مرگ و زندگی وقتی .... "نوشتن" را می بلعم !!!
شاید ... در کودکی های دورم کسی در گوش هایم "ترانه" خوانده !
شاید عابری مرا "نویسنده" خطاب کرده که من اکنون این چنین محتاج نوشتنم !!
چه سخت زندگی می کنند انسانهایی که نمی نویسند ...
بعضی ها گویی محکوم به ننوشتن شده اند ....
می نویسم ...
پرواز می کنم ...
قافیه پشت قافیه...
اوج می گیرم ...
و دستهای خدا شانه هایم را لمس می کند !
و من ...
سجده می کنم این دیوانگی های ِ عاشقانه ی ِ شاعرانه ی ِ عارفانه را ....
تو واژه بساز ، من می نویسم ...
تو ترانه بگو ، من می سرایم ...
چه قدر زندگی کردن خواستنی می شود وقتی شبهایم بوی ترانه می دهد !
چه قدر خورشید را دوست دارم وقتی مرا "نویسنده" صدا می کند !
لبهایم طعم ترانه گرفته ...
و دستهایم رنگ نوشتن ....
شبانگاه ...
ستاره ها را می سرایم
و ماه را قافیه می بندم !
و گفت : (( بنویس ! اگر می خواهی زنده بمانی !!!))
آیا کسی هست که نوشتن را از من ِ پر رویا بگیرد ؟؟
آیا کسی یارای شکستن دریا را دارد ؟
دستهایم را ببندید ، با روحم می نویسم !
چشمانم را کور کنید ، با قلبم می بینم !
و اگر مرا نابود کنید در ترانه هایم دوباره جان خواهم گرفت ...!
با تکیه بر دستان خدا ...
نوشتن پیمان من است ...
نوشتن جان من است ...
نوشتن ایمان من است ...

با تـو که می خـندم ، قفل های این روزها بـاز می شوند !
در تـو که می مـیرم ، جاودانگی ، ترانه ی مرغان خوشخوان روزگـارم می شود !
عاشـقانه که صدایم می کنی ، نامـم دل انـگیـزترین آوای دنـیا را به خود می گیرد !
به دسـت های همیـشه در دستـانم . . .
بـه لبـخـند گیـرا و مهـربانـت . . .
بـه صـدای مـردانـه و پر هـیـبت . . .
چـه بـی قرار می شوم وقتی نگـاهت را از چشـمانم می گیری . . .
چـه دلتـنگ می شوم وقتی صـدایم نمی کنی . . .
تـو را من نفـس می کشم . . . تـو را من واژه می سـازم . . . تـو را من پـرواز می کنم . . .
نـگـاهـم
چـشـمانـت را
حـفـظ اسـت !
مـن
از امـتـحـان
نـگـاهـت
رد
نـخـواهـم شـد !
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


